بهار دیگری آمد
و من همچنان به امید روئیدن گلی به نظاره نشسته ام
انتظار عجیبی ست
طعم غریبی دارد
بهار نیامده می رود
در میان هیاهوی گذر فصل ها
من همانند تو مدتهاست که سوار بر قطار فراقم
می دانم که تا ایستگاه آخر چیزی باقی نمانده
و من هنوز پشت پنجره تردیدِ کوپه ی خیال با تو سخن میگویم
هر روز جسارتم بیشتر می شود و محکمتر با تو سخن می گویم
اما هر روز فاصله ام از تو بیشتر می شود
بیشتر می شود
و تو می خندی ...
.........................
احمد
|
+| نوشته شده توسط
احمد در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
|