به جرم بی گناهی به مرگ محکومم
چشمهایم حکایت از صداقتم دارند
تا لحظه مرگم چیزی باقی نمانده
سالهاست که کفتارها و زالو ها به دورم حلقه زده اند
منتظرند
منتظر مرگم
آری مرگ
می ترسم آری می ترسم
ترسم از آن است که از مرگ هم محروم شوم
و به زندگی در میان کفتارها محکوم
و چه سخت است زندگی میان کفتارها
ای کاش هرگز خاکی نبود تا انسان آفریده شود
ای کاش کشتی نوح هرگز به ساحل نمی رسید
ای کاش ابراهیم اسماعیل را قربانی می کرد
و ای کاش زنده به گور کردن ها ادامه داشت
تازه فهمیده ام
آری تازه فهمیده ام که چرا شیطان سجده نکرد
احمد
|
+| نوشته شده توسط
احمد در دوشنبه بیستم فروردین 1386
|