سالها پیش جنگل خاطراتم در آتشی مهیب خاکستر شد
و اکنون سراسر وجودم در گدازه های آتشفشانی غریب می سوزد
اشکهایم جاریست
صدایم در نمی آید
اشک من از غریبی در وطن است
از غربت لحظه ها ، از گم شدن در خویشتن است
گله ای نیست
وقتی که سر گرمی مردم شکستن بال کبوتر و چیدن آلاله هاست
وقتی که خوب ، بد است و بد ، خوب
درندگان شاهی میکنند وجفا
مگر گله ای می تواند باشد؟/؟
احمد
|
+| نوشته شده توسط
احمد در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
|