تبليغاتX
نابود و خاکستر گشته ایم -
سوخته ایم ومیسوزیم
 

 

سالها پیش جنگل خاطراتم در آتشی مهیب خاکستر شد

 

و اکنون سراسر وجودم در گدازه های آتشفشانی غریب می سوزد

 

اشکهایم جاریست

 

صدایم در نمی آید

 

اشک من از غریبی در وطن است

 

از غربت لحظه ها ، از گم شدن در خویشتن است

 

گله ای نیست

 

وقتی که سر گرمی مردم شکستن بال کبوتر و چیدن آلاله هاست

 

وقتی که خوب ، بد است و بد ، خوب

 

درندگان شاهی میکنند وجفا

 

مگر گله ای می تواند باشد؟/؟

احمد

|+| نوشته شده توسط احمد در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا

Powered by explorer


.logo { background:url('http://my-pergig.persiangig.com/shariati-ali/Header.jpg') no-repeat; background-position:center; font-size:12px; height:280px; }
سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان